تبليغاتX
نمیخواهم بزرگ شوم!هرگز!!!

نمیخواهم بزرگ شوم!هرگز!!!
کودکانه های من... 
قالب وبلاگ

نمی دانم از این رفتن های گاه و بیگاه و وقت و بی وقتت

چه چیز عایدت می شود که اینطور جلادانه

 گردن داشته هایم را زیر گیوتین میگذاری

تنها میدانم وقتی نیستی

اینجا

باران نمی بارد

بغض ها نمی ترکند

مسیر کوچ پرستوها به ستاره هاست

ستاره ها به زمین

******

میدانی گلم؟!

وقتی نیستی آدمها سرگردانند

شهر،شهر کورهاست

که کدام سو از تو نشانه ای ست؟!

*******

میدانم

خوب میدانم تو که نیستی رنگها فراموش میشوند

سرخی لبم سیاه

مشکی چشمم سپید

******

چه ضعیف است طوفان وقتی نمی تواند

خاطرت را از ذهنم

جسمت را از تنم

هستی ام را

 تو را

 ازقلبم جدا کند

******

بیا جان من

 بیا

روزهای زمین همچو شب تاریک است

سرد است

آفتاب مدتهاست از سیاره ام روی برگردانده

تو که نیستی

افتاب نیست

شب ماه را به خود راه نمی دهد

حتی

ماهتاب نیست

******

چه سخت آمدی

وچه ضجرآور بود تمامی لحظه هایی که می دانستم

 باید

 به نبودن های اکنونت 

عادت کنم

عادت؟!

نه!

 دور که میشوی  انگار

بیشتر هستی

نزدیکتر...

******

برای چه میروی؟

تو که میدانی بروی هوا را برده ای

میدانی که سرم به هوای توست

آخر بگو منه سر به هوا

با این جان معلق نبودنت

چه کنم؟

 چگونه نفس بکشم؟

چگونه جان بکنم؟

جان من

بی تو من حتی

چگونه بمیرم؟!!!

[ سه شنبه پانزدهم فروردین 1391 ] [ 14:38 ] [ متین جنگلبرد ]
قضاوت دردناکی ست وقتی بی رحمانه زنانگی ام را سلاح میخوانی 

و رنجی بیشتر آنکه 

سلاح را

به روی خودم میکشی

 وبعد

شلیک....

[ یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390 ] [ 20:9 ] [ متین جنگلبرد ]

ببین الان در یک وضعیت لهی به سر میبرم که نگو! هی م دنبال این آیکونای داغونم... این حال ترکیبی تو آیکونا پیدا نمیشه

 یه گندی زدم بهحال یکی از دوستام فک نمی کردم گلاب به روتون انقد بو دار باشه!

باید جبران کنم مث فرشته لای گلزار گیر کردم!

 یه گندیم داری میزنی به حالم که بله... آقامن غلط کردم... باورکن غلط کردم... حاضرم 8بار دیگه ام بگم که بشه ده تا! میدونم خب... انقد جز ندییییییییییییین منو

اه

مرگ دارم مسخره بفهم

[ شنبه ششم اسفند 1390 ] [ 23:31 ] [ متین جنگلبرد ]

مرا ندیده بگیرید و بگذرید ازمن

 که جز ملال نصیبی نمی برید ازمن

 زمین سوخته ام ناامید و بی برکت

که جز مراتع نفرت نمی چرید ازمن

خدا به نیمه ای از خویش و نیمی از ابلیس

 درآن سپیده چه معجونی آفرید ازمن

 ***********************

عجب که راه نفس بسته اید بر من و باز

 در انتظار نفس های دیگرید از من

خزان به قیمت جان جار میزنید اما

 بهار را به پشیزی نمی خرید از من

شماهرآینه آیینه اید و من همه آه

عجیب نیست کزاینسان مکدّرید ازمن

 نه! در تبرّی من نیز بیم رسوایی ست؟

 به لب مباد که نامی بیاورید ازمن

 وگر فرو بنشیند زخون من عطشی

 چه جای واهمه تیغ از شما،ورید ازمن

.................................................................................................... حالم به هم میخوره ازین آدمای گدا صفتی که تمام رفاهشون فقط برای خودشونه... وقتی فک میکنم یه بچه ی نیازمند چقد چشمش به دستای من و دستای بعضیاس دووس دارم...... انگار چیزی نباید گفت مثل خیلی وقتا که اصلا فهمی درکار نیست... حیف عکس صورت داغون شده ی یه بچه یا شکاف سینه ش برای عمل قلب، واقعا حیفه که برای به جوش آوردن حس ترحم اینا رو به بعضیا نشون داد.... متاسفم...

و اینکه : تو هیچ بودی ... در نگاه من انگار جان گرفتی... جان گرفتی....

کاش یکی میدونس چقد الان نیش دارم و اینکه چقد اعصابم خورده... اگه آزاد بودم داد میزدم گریه میکردم... یه عالمه آدمو میزدم... خودمو... اگه میتونستم الان .... دلم از دست خیلی چیزا  از دست خیلیا گرفته..

[ دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390 ] [ 22:33 ] [ متین جنگلبرد ]
یه وقتایی ادما زورمیزنن بنویسن... یه وقتایی ایده ها زور میزنن که بنویسیشون

یه ادمایی زور میزنن بنویسن... یه آدمایی هم ایده ها بهشون زور میارن که نوشته بشن

 یه چیزی تو این مایه ها!

[ پنجشنبه بیستم بهمن 1390 ] [ 16:54 ] [ متین جنگلبرد ]
من خووووبم

فقط یه کم پام میلرزه

یه کم هم دلم سخت شده

یه کم بیشتر از قبل میخابم و یه کم کمتر خوش خیالم

اینا همه خوبه...خیلی خوبه

....................................................

راستی قدیما تو یکی از پستام گفته بودم دارم ازخودم انتقام میگیرم... گرفتم و بدجوری هم نتیجه داد.حالا....

[ دوشنبه دهم بهمن 1390 ] [ 20:37 ] [ متین جنگلبرد ]
بعضی آدما یه وقتایی از چیزایی دفاع میکنن که اندازه 5 سانت!بهش اعتقاد دارن و بدتر از اون کمتر از یه سانت! بهش عمل میکنن!ولی خب نمیتونن دیگه! نمیتونن آروم بگیرن!

[ یکشنبه نهم بهمن 1390 ] [ 0:33 ] [ متین جنگلبرد ]
این روزها تلخ می شوم

تلخ اما آرام

بی صدا

واژگان درصف انتظار پشت لبانم ایستاده اند

ومن اینک

بعد ازمدتها

خسیس میشوم!

خرجشان نمیکنم...

به سادگی نمی فروشمشان...

احتکار میکنم...

میگذارم باشند برای روز مبادا

برای تو

تنها برای تو حرف می زنم

اما

در صفحه های تقویم

روزی به نام روز مبادا نیست

آن روز هرچه باشد

روزی شبیه دیروز

روزی شبیه فردا

روزی درست مثل همین روزهای ماست...

دلم آب میخواهد

نمی دهم...

میگذارم تشنه بماند ولبانش بخشکند

به جزای تمامی روزهایی که شنا میکرد و نمی نوشید...

باید به خشک سالی عادت کند!

وقتی تو نیستی سالها خشک می شوند

وآرام آرام

می پوسند

فرو میریزند...

وقتی تو نیستی

نه هست های ما چونانند که باید

نه باید ها...

بغض میکنم

وتمام نبودن هایم را از همین حالا

برایت می ترکانم...

برای نیستی هایم درپهنا و ژرفای هستی ات

اشک میریزم

ومیدانم

خوب میدانم

هرروز/ هرساعت/دقیقه/ثانیه...

تودرمنی... هستی...

هرروز بی تو

روز مباداست...

.................................................................................................

این منم/ویران شده/ودوباره می سازم/ هنوز قدرت دارم/ توکه باشی وقت خستگی تکیه میکنم/چای مینوشیم باهم/توت خشک...ومن ازنگاهت جان میگیرم.....

پ.ن دیگر لازم نیست/حاشیه ها متن شده اند/حالا که هستی تمام حاشیه ها برایم متن می شوند...

از این پس تمامم برای تو/بی کم و کاست.دیر است اما بپذیر/درمانم کن/حکایت اسب پیشکش است و دندانهای نداشته اش....

قسمت های پررنگ شده از قیصر است/می دانید..

[ دوشنبه سوم بهمن 1390 ] [ 15:7 ] [ متین جنگلبرد ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

تو میدانی وتنها همین کافیست...
امکانات وب

تبادل لینک

خرید بک لینک